تبليغاتX
عشق بی صدا

 

+ نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت 11:40 AM توسط عاشقی جا مانده |

 کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

+ نوشته شده در Tue 17 Jun 2008ساعت 12:32 PM توسط عاشقی جا مانده |

تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .

تقدیم به تو ای خیال من ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من

                                        تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.

تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.

                                                       می دانی چرا؟

چون با اینکه جدایی از تو  برایم دشوار  است ولی در عین حال دلپذیر هم هست   ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .

پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .

بنابراین:

              هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.

 ای عزیزترینم:

                چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من  شدی .     

 

 

 هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش

 گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي

 ...که ماه را بر لبانت مي نشاند

تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد،

فقط دستي است براي گرفتن دست او،

 ...و قلبي است براي فهميدن وي

يه مرداب براي بدست اوردن يه نيلوفر سالها ميخوابه

 تا ارامش نيلوفر بهم نخوره پس اگه کسي رودوست داري

...براي داشتنش حتي شده سالها صبر کن

+ نوشته شده در Tue 17 Jun 2008ساعت 12:27 PM توسط عاشقی جا مانده |




شاید که تو حق داری

من کوچه بن بستم ......

 

 



کوشی

+ نوشته شده در Sat 14 Jun 2008ساعت 6:43 PM توسط عاشقی جا مانده |


www.taranehhagroups.blogfa.comبقیه ی عکسها و همچنین بیوگرافی نانسی در ادامه مطلب>>

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 11:55 AM توسط عاشقی جا مانده |

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چه کار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت و باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چه کا رمی کنید؟


یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟



فرشته گفت: اینجا بخش تصدیق است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است فقط کافیست بگویند: خدایا شکر!

+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت 8:9 PM توسط عاشقی جا مانده |

 

+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت 7:1 PM توسط عاشقی جا مانده |

 

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه می زنه

همه غصه های دنیا توی سینه منه

توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام

پشت این پنجره میشینم و اواز می خونم

منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره

بغضی وقتا که میای سر روی شونم می ذاری

تموم غصه ها رو از دل من بر می داری

اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره

وقت بیداری بازم غم می شینه تو حنجره

 

+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت 6:56 PM توسط عاشقی جا مانده |

ازم پرسيد منو بيشتر دوست داری يا زندگی تو؟ خوب منم راستش رو گفتم ، گفتم زندگيمو!

 

ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمی دونست كه اون خودش زندگيمه !

 

sana kocholo

+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت 6:38 PM توسط عاشقی جا مانده |

جلسه محاكمه عشق بود

 و عقل قاضی ، و عشق محكوم ....

 به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم .

 

عشق

+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت 6:37 PM توسط عاشقی جا مانده |

یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم

 

love

+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت 6:28 PM توسط عاشقی جا مانده |

سلام مهربون* *
*`*.¸.*´* *
*¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)* *
* (¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`• *
*_____****__________**** *
*___***____***____***__ *** *
*__***________****_______*** *
*_***__________**_________*** *
*_***_____________________*** *
*_***______مشتاق نیم نگاهی_*** *
*__***_______هرچند گذرا____*** *
*___***_________________*** *
*____***______________ *** *
*______***___________*** *
*________***_______*** *
*خسته نباشی***___*** *
*____________***** *
*_____________*** *
*______________*(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨ (¸.•*¨(¸.•*¨ *
* (¸.•*¨راستی اگه تمایل به تبادل لینک داشتی بی خبرم نزار(¸.•*¨*<نم واسه کپی و سرزدن به وبلاگ های دیگه>
°°°°°°°°°°°°|/
°°°°°°°°°°°°|_/
°°°°°°°°°°°°|__/
°°°°°°°°°°°°|___/
°°°°°°°°°°°°|____/°
°°°°°°°°°°°°|_____/°
°°°°°°°°°°°°|______/°
°°°°°°______|_________________
~~~~/__ بيا اينم وسيله حالا ديگه_\~~~ ~~~~
~~~~~/ _ميتوني بهم سر بزني _\~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....
*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-
.¸.....................

+ نوشته شده در Sun 18 May 2008ساعت 12:20 PM توسط عاشقی جا مانده |

                                                          يک شبي مجنون نمازش را شکست



بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو... من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پنهان

+ نوشته شده در Sun 17 Feb 2008ساعت 11:15 AM توسط عاشقی جا مانده |